Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,298,072 RSS articles:

Latest Articles in this Channel:

  • 03/16/11--18:41: چهارشنبه سوری (chan 3119090)
  • امیدوارم که چهار شنبه سوری به همه خوش گذشته باشه

    http://salijoon.info/mail/891222/44.gif


  • 04/02/11--18:40: بیاموزیم (chan 3119090)
  •  

    در ژاپن اتفاقي بسيار مهيب و مصيبتي وحشتناك اتفاق ميافتد و ميليارد ها دلار خسارات و هزاران نفر كشته و زخمي ميدهد،اما واكنش و رفتار عمومي به اين فاجعه در جامعه ژاپن بسيار درس اموز و در واقع يك كلاس آموزشي عملي رفتارهاي انساني در برابر دنيا قرار ميگيرد.
    ده نکته یادگرفتنی از ژاپن:
     

    hamtaraneh.com

     
    1) آرامش
    حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.
     

     
     
    hamtaraneh.com
     


     
    2) وقار
    صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.
     
     
    3) توانمندی
    بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.
     

     

    hamtaraneh.com


     


     
    4) رحم و شفقت
    مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.
     


     
    5) نظم
    غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.
     
     

     
    hamtaraneh.com



     
    6) ایثار
    پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.
     
    7) مهربانی
    رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

     
    hamtaraneh.com
     

     
    8) آموزش
    از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.
     

     
     

     
    hamtaraneh.com


     
    9) وسایل ارتباط جمعی
    در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.
     
     
    hamtaraneh.com
     

    10) وجدان
    هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.
     
     

     
    hamtaraneh.com
    در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد

  • 04/11/11--10:52: رفتنی هستیم (chan 3119090)
  • اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

    گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

    گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

    گفت:

    گفتم: يني چي؟

    گفت: دارم ميميرم

    گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

    گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟

    فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

    گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

    گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

    کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

    تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

    خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

    خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

    با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

    آخه من رفتني ام و اونا انگار نه

    سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

    بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

    ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

    گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

    مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم

    الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم

    حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و

    قبول ميکنه؟

    گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

     آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

    گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

    يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

    گفت: بيمار نيستم!

    هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟

    گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

     مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد


  • 04/25/11--11:05: سید حسن (chan 3119090)
  • حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

    سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

    شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

    گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

    بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

    گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

    مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

    ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

    به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند

    گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد


  • 05/31/11--11:02: فقط گوش کنید (chan 3119090)
  • وقتی کسی حالش بده ، بهش چی بگیم؟
    وقتی کسی حالش بده بهش نگید
    ای بابا اینم می گذره ،
    نگید درست می شه،
    نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش
    نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.
    براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.
    از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
    وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.
    شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. یا شراب.
    براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.
    بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.
    هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.
    فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.
    شما جای اون آدم نیستید.
    شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.
    پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
    بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.
    .اگه دلش خواست خودش حرف می زنه


  • 06/13/11--05:39: ستاره من (chan 3119090)
  • hamtaraneh.com

     

     

     

    از جنس كدام نور بودي ستاره من؟

     

    كه جسارت با تو بودن در من جنبيد؟

     

    و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم

     

    ...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتي

     

    و اين شد

     

    "عاشقانه ي آرام "من و تو


  • 06/20/11--19:35: کاهن معبد (chan 3119090)
  • بچه ای نزد شیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."
     
    شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
     
    شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
     
    شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
     
    شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "
     
    زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!
    می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!


  • 06/25/11--19:41: به آرامي آغاز به مردن ميكني (chan 3119090)
  • به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر سفر نكني،اگر كتابي نخواني،اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،اگر از خودت قدرداني نكني.


    به آرامي آغاز به مردن ميكني زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


    به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر برده‏ عادات خود شوي،اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،اگر روزمرّگي را تغيير ندهي،اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.


    تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني اگر از شور و حرارت،از احساسات سركش،و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،دوري كني.


    تو به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر هنگامي كه با شغلت يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،اگر وراي روياها نروي،اگر به خودت اجازه ندهي،كه حداقل يك بار در تمام زندگيتوراي مصلحتانديشي بروي.


    امروز زندگي را آغاز كن


    !
    امروز مخاطره كن

    !
    امروز كاري كن

    !
    نگذار كه به آرامي بميري

    !
    شادي را فراموش نكن!


  • 08/05/11--15:55: ترافیک (chan 3119090)
  • ترافیک
    http://www.jmg-galleries.com/photo_a_day/images/040706_passing_rain_550c.jpg
     
    ترافیک بهترین پدیده بشریست مخصوصا در تهران
    وقتی در تاکسی کنارم نشسته ای
    وقتی دستم توی دستت گره خورده وقطره های باران به شدت به شیشه ها می کوبند
    می دانم باران را دوست داری  و چه زیبا برق شادی را در چشمانت می بینم
    و تاکسی ران گویی فرشته ای است،
    وقتی که آرام می راند..
    عابری پیر که با عصا آهسته ،
    از عرض خیابان می گذرد،
    چه متین راه می رود...
    و رنگ قرمز چراغ راهنما در نظرم چه زیباست!
    "تمام راه ها، به مقصد، بسته است"
    چقدر دوست می  داشتم آن شبها زود دیر نشود
    و آن لحظه این شهر برایم زیباست وقتی تک تک جاهایش را  با توخاطره می سازم
     گفتی از تنهایی ننویسم کار دستم می دهد
    هر چند دیگر نه به دستم و نه به دلم کاری نمی آید اما...
    به خاطر تو چشم تکذیب می کنم من دیگر تنها نیستم
    اینجا هیچ وقت دیگر تنها نیستم کتاب می خوانم
     از حافظ  و خیام سهراب وفروغ  گرفته تا کتابهای زبانهای بیگانه
    و دیگر اینکه  نقاشی میکش تابلو می سازم طرح نقش دلم را
    جدیدترین  لباسها را به متد روز می دوزم  و از همه مهمتر با عشق آشپزی می کنم
    راستی اینجا یه نفرهست که فیش برگرهای مرا دوست می دارد
    و من با بوی سیگار وینیستون او زندگی که نه بیشتر پرواز می کنم
    اینجا نفسهایی تبخیر شده و بر تک تک سلولهای وجودم نفوذ کرده
     مثل  بخار آب در حمامی که عطر حضورت را لمس می کنم
    زود تمام می شوند رویاها و چه بی وقت زنگ تلفن برم می گرداند به دنیای خالی از حضور تو بسیار خوش گذشت ...
    گفتم بدانی.از یاد نمی روی از دیده شاید
      ازآن روز دیگر باران نبارید
    وقتی هوا ابر می شود اما باران نمی بارد مثل وقتی میشود که تو قرار است بیایی اما نمیایی و من قول می دهم گریه نکنم


  • 10/09/11--04:58: مگسی را کشتم (chan 3119090)
  • عضویت رایگان در ایران عشق
     
    مگسی را کشتم
    نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

    و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

    طفل معصوم به دور سر من می چرخید

    به خیالش قندم

    یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

    ای دو صد نور به قبرش بارد

    مگس خوبی بود

    من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

    مگسی را کشتم

    مرحوم حسین پناهی